تبليغاتX
کلبه درویشی...

کلبه درویشی...

سلام دوستای گلم

بدلیل برخی مشکلات کلبه ی درویشی به این آدرس انتقال یافت

                      

       http://mb20.blogfa.com   کلبه ی درویشی

حتما سر بزنین

منتظرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سلام دوستای گلم.

حلول ماه مبارک رمضان ماه خیر و برکتو به همتون تبریک میگم

واسم دعا کنین

هرکی هر دعایی که دلش میخواد توی نظرات بنویسه

این روزا دعا ها زود مستجاب میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

فانوس...

چشمهايم را بستم...اينک من بودم و او ، تنهای تنها در باديه ی فراق.چندی

بود که او را اختر خود می پنداشتم در اين ظلمت بی ستاره...فانوس را

میگويم، همدم ساعات تنهاييم را...

آسمان حيات، پر از شب بود... !تا چشم کار می کرد سياهی بود و

ظلمت... تاريکی بود جامه ی تمام دنيا...

انگار راه را گم کرده بودم و آن لحظه بود که سراپای وجودم سوسوی ستاره

وصال را گدايی می کرد و چشمانم فرياد منير مه پاره را سر داده بودند ...!

...ندايی مرا خواند ! خدايا؟! چه کسی اينجاست جز من و خودم!

                                  مـــنــم !

                                         فــــــــــــــــا نـــــوس...

         ــ  سکوتی سنگين  ــ

مرا گفت: ببين چگونه جسم را فدای شعله ی دوست کرده ام !

                     پس مــنـــم عاشق ترين معشوق عالم ... !

از درونم صدايی برخاست که من نبودم :

           به خدا که اين کلام خط بطلانی بود بر، گزيده ی نو پايم...

ابــــلـــه ! تو به ساختن می بالی ؟ حال آنکه عشق از سوختن می نالد ...

ظاهرا مامورش هستی و در عمل ارباب آن ؟ 

            پس به نسيمی عشق بميرد و کماکان تو زنده ای ...

   آنگاه تو در شرار فرقت بسوزی ولی عشق با تو نسازد !

بسته ای در کاخ دل را به رويش و آنگاه کدامين مصيبت سخت تر از آنکه

عشق تو را به کلبه ی مرگ هم راه ندهد ... ؟

                  پس بـــــســــوز

                                           بـــــــــســـــوز

بسوز که اين سزای توست !

                 ... چشمانم را گشودم

                  با خود گفتم : آری ، روزگاری من نيز فانوس بوده ام ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بهانه...

به بهانه زندگی آفریده شدیم

به بهانه عشق زندگی می کنیم

به بهانه دوست داشتن عاشقیم

به بهانه بهانه گیری غصه می خوریم

به بهانه بی صبری دوست داریم دنیا تموم شه

به بهانه گریه شب را می خواهیم

به بهانه نا امیدی دوستدار مرگیم

اما هیچ کس فکر نمی کنه که همه بهانه ها به دست خودشه

هیچ کس نمی خواهد بفهمه که همه بهانه ها شیرینن

هیچ کس نمی خواهد بفهمه که این بهانه ها هستند که آدمو زنده نگه میداره

کاش همه می فهمیدن که زندگی یعنی بهانه...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خدا کند که بیایی.....

                                   عید همگی مبارک

 

 

 

نظر یادتون نره ه ه ه ه!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

برای تو...

 من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی
دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
 دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی
ایستادم به ارادت چه بود گر بنشینی
بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

 

 


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اگه می شد...

عاشق و معشوقها ای کاش بهم اینقد شک نداشتن
سقف اعتمادامون کاش آنقدر ترک نداشتن
چی می شد دست من و تو همیشه تو دست هم بود؟
 از ما هرچی که می گفتن واسه ی عاشقی کم بود
چی می شد بی التماسم تو می اومدی به خونه؟
چی می شد دلت می دونست که باید پیشم بمونه؟
 چی می شد می سوخت دلامون واسه التماس سیبا؟
چی میشد دنیا رو یک شب بسپاریم دست غریبا ؟
چی می شد من رو تو یک شب ببری به زیر بارون؟
حتی به قیمت مرگ عزت و آبروهامون
کاش برای کشتی عشق یکی از ما ناخدا بود
 که می رفتیم اونجایی که غیر ما فقط خدا بود
 چشمای ناز تو ای کاش یه ضریحی داشت طلایی
 انقد دورش می گشتم که نشه پیدا جدایی
کاشکی یادمون نمی رفت عهدامون بدون علت
 واسه ی دفاع از خود دست نمی زدیم به تهمت
 کاشکی عهدامون نمی شکست با یه اتفاق ساده
 به دلیل اینکه آدم توی این دنیا زیاده
کاش برای اون مهم بود چشام از خاطره خیسه
گفته بودم که دل من برای اون می نویسه
یادته واست نوشتم روی صفحه های رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
گفتی تنها راهه پرواز ولی آسمون چه دوره
واسه تو کاری نداره که دسات مثل بلوره
 کی میگه سرمای بهمن واسه باریدن برفه
 ایراد از عشق من و توست که همش اسیر حرفه
 نگرانم واسه اون روز که بازم تازه شه داغم
می دونم یه روز نزدیک نمی یای دیگه سراغم
تو به من گفتی ستاره نور نداره بی فروغه
گفتی اصلا دوسم نداشتی هر چی که گفتی دروغه
 هنوزم عاشقتم جون چشمات  جون دریا
ولیکن یادت بمونه خوب من و گذاشتی تنها
دلم می خواد دعاهای ما واسه همدیگه بگیره
یکی از ما با شهامت واسه اون یکی بمیره
قدری بین دلا و حرفهای ما اختلافه
 این روزها درد غریبی می کنه ما رو کلافه
چی میشه با هم بسازیم یه روزی یه شهر تازه؟
 بدون اینکه بگیریم از کسی حتی اجازه
یادگاری بنویسیم کاش رو گلبرگای قرمز
بنویسیم که عزیزم هر جا باشم بی تو هرگز
کاش نشه زندگیامون یه روزی اسیر تکرار

و یادت می یاد عزیزم گفتی به امید دیدار
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

زندگی؟

وقتی ذهن میشناسد  ! انرا دانش میخوانیم

وقتی دل میشناسد!انرا عشق مینامیم

وانگاه كه وجود میشناسد با مكاشفه روبروئیم.

زندگی را قدربدان

حرمتش نگهدار

هیچ چیز مقدس تراز ان نیست

وهیچ چیز ملكوتی تر از ان نیست

میراثی به تونخواهد رسید

تو پیش از این ارث خود برده ای

حیات تو میراث توست

به ان عشق بورز و تكریمش كن . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط محمد  |